و اما عشق...

یلدا یعنی بهانه ای برای در کنار هم شاد بودن

و

زندگی یعنی همین بهانه های کوچک گذرا

.

.

.

.

 

یلداتان مبارک و زندگیتان پر از بهانه های شاد باد

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط پریناز حسین پور نظرات ()

وقتی بچه هستیم میگن بچه است، نمیفهمه

وقتی نوجوان هستیم میگن نوجوانه، نمیفهمه

وقتی جوان هستیم میگن جوون و خامه، نمیفهمه

وقتی بزرگ میشیم میگن داره پیر میشه، نمیفهمه

وقتی هم پیر هستیم میگن پیره، حالیش نیست، نمیفهمه

 

.

.

.

.

 

 فقط وقتی میمیریم میان سر قبرمون و میگن

عجب انسان فهمیده ای بود!.!!

  

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٠ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط پریناز حسین پور نظرات ()

سلام دوستای خوبم :

امیدوارم که حال همتون خوب باشه .

امشب دو تا سوال واسه ام پیش اومد و سخت ذهن ام و مشغول خودش کرد .

دلم می خواد بدونم نظر شما ها چیه .

 

1- وقتی خیلی عصبی و ناراحتی هستی چی کار میکنی ؟

چی آرومت می کنه ؟؟؟

 

2- وقتی خیلی خوشحالی و سر مستی چی کار میکنی ؟

چی انرژی تو بیشتر میکنه ؟؟؟

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٥ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط پریناز حسین پور نظرات ()

سلامممممممممممممممممممم

امیدوارم که حال همه تون خوب باشه.

واقعا ببخشید از اینکه بازم یه مدت خیلی زیاد نبودم .

 آخه لپ تاپم خراب شده بود و کلا یه 3 ماه از نت دور شده بودم .

خلاصه که از همه دوستای بهتر از گلم معذرت میخوام

و قول میدم بهتون که جبران کنم .

دیگه اینکه درسم یه جورایی تموم شد بالاخره و به سلامتی راحت شدم .

اما خوب بیکارم نموندم و رفتم کلاس زبان اسم نوشتم و کلاس موسیقی

هم که از قبل می رفتم و کلا حالا سرگرم هستم .

 

حالا هم یه جمله ی خوشمل میخوام براتون بزارم :

 

چیزهایی در زندگی هست که برچسبی روی خود دارند با این مضمون :

 

« تو قدر مرا نخواهی دانست , مگر اینکه مرا از دست بدهی

 و دوباره به دست بیاوری .»

                                                                                  

                                                            ((پایولو کوییلو))

  

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٠ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط پریناز حسین پور نظرات ()

یادمان باشد فردا حتما ناز گل را بکشیم ...

 

حق به شب بو بدهیم ...

 

و نخندیم دیگر به ترکهای دل هر گلدان ....!!

 

و به انگشت نخی خواهیم بست تا فراموش نگردد فردا ....!!

 

زندگی شیرین است !

 

زندگی باید کرد ...

 

و بدانم که شبی خواهم رفت .... !!!

 

و شبی هست که نباشد پس از آن فردایی . . . . .

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٧ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط پریناز حسین پور نظرات ()

          تا حالا فکر کردید که بزرگترین هدیه خدا به شما چه بوده ؟؟
 

زندگیتان ؟ .....   خانواده خوبتان ؟ .....   بچه هایتان و یا همسر مهربانتان ؟ ....  
شغل و یا موقعیت تحصیلیتان ؟ ....   همین که نفس می کشید و سالمید ؟ ....  
و  یا  .... دعاهای بی جوابتان ؟ ....


اگر بخواهید از خدا در این ماه بزرگترین هدیه برای تمام عمر خود را بگیرید چه میخواهید از او ؟

البته لطفا نگویید ... می خواهم بزرگترین هدیه خداوند در این ماه برای تمام عمر من این باشد که :
هیچ دعایم نپذیرفته نگذارد ....
 درست بگید ... خوب؟


فقط قبلش :

 

یادتان باشد برگها از وقتی که فکر می کنند طلا شده اند از شاخه می افتند !
 
 
نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٧ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط پریناز حسین پور نظرات ()

 

 زندگی

 

میزی برای کار . . .  کاری برای تخت . . .  تختی برای خواب . . . خوابی برای جان . . .

جانی برای مرگ . . .  مرگی برای یاد . . .  یادی برای سنگ . . .

 

این بود زندگی . . . !!!

                                                                               ( زنده یاد حسین پناهی )

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٥ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط پریناز حسین پور نظرات ()

سلام به همه ی دوستهای خوبمممممممم  .

امیدوارم که حالتون خوب باشه  .

ببخشید که یه مدتی نبودم ، آخه سیستم ام خراب شده بود  .

آلانم که فصل امتحاناته و ما سخت مشغول درس خوندن  .

واسه ام دعا کنید که بتونم همه درسهام و پاس کنم  .

از همه دوستای گلم که همیشه همراه ام بودن و پا به پام اومدن و تنهام

نذاشتن و با نظرات خوشملتون همراهیم کردین واقعا ممنون اممممممم  .

ببخشید اگه تو این مدت به بعضی ها نشده که سر بزنم ، آخه خیلی درسهام

و کارهام زیاد شده و تو یه روزی که میام نمیرسم به همه سر بزنم .

قول میدم که در اولین فرصت ها جبران کنم  .

در آخر هم از همه ی دوستای گلم که زحمت کشیدن و حرفهای دلم و خوندن

ممنون و خسته نباشید میگم  .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٤ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط پریناز حسین پور نظرات ()

   نازی

نازی مرد

آن همه دویدن و سراب

این همه درخشش و سیاه

تا کجا من اومدم

چطوری برگردم؟

چه درازه سایه‌ام

چه کبود پاهام

من کجا خوابم برد؟

یه چیزی دستم بود ! کجا از دستم رفت؟

من می‌خواهم برگردم به کودکی

قول می‌دهم که از خونه پامو بیرون نذارم

سایه مو دنبال نکنم

تلخ تلخم

مثل یک خارک سبز

سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی‌شم

چه غریبم روی این خوشه سرخ

من می‌خوام برگردم به کودکی

نمیشه ، نمی‌شه

کفش برگشت برامون کوچیکه

پابرهنه نمی‌شه برگردم ؟

پل برگشت توان وزن ما را نداره ! برگشتن ممکن نیست

برای گذشتن از ناممکن، کی یو باید ببینیم !؟

رویا رو ، رویا رو

رویا را کجا زیارت بکنم ؟

در عالم خواب

خواب به چشمام نمی‌آد

بشمار , تا سی بشمار … یک و دو

.

.

.

سه و چهار

پنج و شش

هفت و هشت

نه و ده

 

  ( حسین پناهی/ روح اش شاد )

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٧ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط پریناز حسین پور نظرات ()

تنهایی

ای کاش اعتقاد می توانستم داشت

 

وقتی به یک نفر - نه بیشتر - بگویم :

 

خیلی تنهایم !

 

نه تنها با لبهایش ، با چشمهایش ، با خطوط چهره اش ؛

 

بلکه حتی :

 

با خونش ، با رگها و مویرگهایش

 

به حرفم نخواهد خندید ؛

 

آنوقت به او می توانستم گفت :

 

تنهائی :

 

از شکنجهء تحمل آنکه دوست نمی داری و دوستت دارد ؛

 

از موریانهء تحقیری که رگهایت را می جود اما غرورت بتو فرمان سکوت مى دهد  :

 

وحشتناک تر است .

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۸ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط پریناز حسین پور نظرات ()


Design By : Pichak